داشتم پرواز می کردم، اون بالا ها بودم سبک و بی قید.
زیننننننگ در زدند.
این دیگه کیه؟
- کیه کیه؟
- زود باش فاف ! منم ! باز کن این در رو
- باز دیگه چیه؟
با کله سقوط کردم روی موکت...اوف
قیژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ. لولای در صدا می دهد باز.
مرد خمیری دوتا پیچ بیشتر خورده بود نسبت به دیروز.
کاغذ رو از دستم قاپید.
-این دیگه چیه؟
-مسواک برای گی گی. زود کارتو بگو باید برم بالا.
- 2 ساعت روحت رو قرض می دی؟ روحتو با این جارو می شه مکید اصلا هم درد نداره.
- چی چی؟ می خوای چی کار؟
- یکم بو می ده. زنم رو ناراحت کرده بوش. تو که نمی شوریش. ما خمیریا تو روح شوری ماهریم.
-بله؟ بو می ده؟ تو اگه کار بلد بودی پیچ خودت رو باز می کردی.
-ببین فاف من اینکارو می کنم چه بخوای چه نخوای.
اووووووووووووووووووووووووووم . جارو روشن شد. قلوپ فلوپ مثل آب روحم رو قورت داد. بدون اجازه!
زیننننننننگ. باز کیه.
قیژژژژژژژژژژژژژژژژ. لولای در روغن می خواد.
زن خمیری با یک کیف سنگین آمد تو.
-اینا چیه دیگه؟
-چیا؟
-اه اه! این قندیلا چیه روی سرت؟
کیفش را بلند کرد و محکم زد توی سرم.
یک بیچاره بدون روح بی قندیل ضربه مغزی شده ام دیگه.
زن و شوهر خمیری رفتند.
-خداحافظ فاف ... خشک شد برات میارمش
به آرامي آغاز به مردن مي كني
اگر سفر نكني
اگر كتابي نخواني
اگر به اصوات زندگي گوش ندهي
اگر از خودت قدرداني نكني
به آرامي آغاز به مردن مي كني
زماني كه خودباوري
را در خودت بكشي
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند
به آرامي آغاز به مردن مي كني
اگر برده ي عادات
خود شوي
اگر هميشه از يك راه تكراري بروي
اگر روزمرّگي را تغيير ندهي
اگر رنگهاي متفاوت به تن نكني
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكني
تو به آرامي آغاز به مردن مي كني
اگر از شور و
حرارت
از احساسات سركش
و از چيزهايي كه چشمانت را به درخشش وامي دارند
و ضربان قلبت را تندتر مي كنند، دوري كني
تو به آرامي آغاز به مردن مي كني
اگر هنگامي كه با
شغلت، يا عشقت شاد نيستي، آن را عوض نكني
اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نكني
اگر وراي روياها نروي
اگر به خودت اجازه ندهي
كه حداقل يك بار در تمام
زندگي ات
وراي مصلحت انديشي بروي
امروز زندگي را آغاز كن
امروز مخاطره كن
امروز
كاري كن
نگذار كه به آرامي بميري
شادي را فراموش
نكن
"پابلو نرودا، ترجمه از احمد شاملو"
یک دم به خود آى، ببین چه کساى؟
به چه بسته دل و به که همنفساى؟
صد ملک ز بهر تو چشم به راه
اى یوسف مصر! بر آ از چاه
تا والى ملک وجود شوى
سلطان سریر شهود شوى
اخلاق، باطن دین است و دین براى ساختن آن آمده است وگرنه اعمال ظاهرىِ بدون روح و عمق ارزشى نخواهد داشت و اگر ما را از هدف دور نکند، به آن نزدیک نخواهد کرد.
مردم گمان مىکنند که سعادت در رسیدن به آرزوهاست؛ ولى باید بدانند که رکن مهم نیکبختى آن است که انسان بداند چه چیز را باید آرزو کند.
کسانى از همه عالم به مردمى پیشاند
که خیر عالمى از جان و دل بیندیشند
به زاهدانام از آن نیست رغبتى کآنان
فَراغت از همه دارند و در غم خویشاند
من و ارادت جمعى که در جهان امروز
به فکر خود کم و در فکر دیگران بیشاند
من زیادی بلند بودم برای او
شاید هم او برای من زیادی کوتاه بود
با این حال کنار هم راه رفتیم
پسری با تعجب خندید
برخیز و مخور غم جهان گذران
برخیز و دمی به شادمانی گذران
در طبع جهان اگر وفایی بودی
نوبت به تو خود نمی رسید از دگران
آن کس که تو را شناخت جان را چه کند؟
فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟
دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی
دیوانه ی تو هر دو جهان را چه کند؟
"چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم."
دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بنوشيد."
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: " روز بخير!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنهايم . من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند.. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند...
پائولو کوئیلو