تبليغاتX
شهر من گمشده است


داشتم پرواز می کردم، اون بالا ها بودم سبک و بی قید.

زیننننننگ در زدند.

این دیگه کیه؟

 - کیه کیه؟

- زود باش فاف ! منم ! باز کن این در رو

- باز دیگه چیه؟


با کله سقوط کردم روی موکت...اوف

قیژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ. لولای در صدا می دهد باز.

مرد خمیری دوتا پیچ بیشتر خورده بود نسبت به دیروز.

کاغذ رو از دستم قاپید.


-این دیگه چیه؟

-مسواک برای گی گی. زود کارتو بگو باید برم بالا.

- 2 ساعت روحت رو قرض می دی؟ روحتو با این جارو می شه مکید اصلا هم درد نداره.

- چی چی؟ می خوای چی کار؟

- یکم بو می ده. زنم رو ناراحت کرده بوش. تو که نمی شوریش. ما خمیریا تو روح شوری ماهریم.

-بله؟ بو می ده؟ تو اگه کار بلد بودی پیچ خودت رو باز می کردی.

-ببین فاف من اینکارو می کنم  چه بخوای چه نخوای.


اووووووووووووووووووووووووووم . جارو روشن شد.  قلوپ فلوپ مثل آب روحم رو قورت داد. بدون اجازه!

زیننننننننگ. باز کیه.

قیژژژژژژژژژژژژژژژژ. لولای در روغن می خواد.

زن خمیری با یک کیف سنگین آمد تو.


-اینا چیه دیگه؟

-چیا؟

-اه اه! این قندیلا چیه روی سرت؟


کیفش را بلند کرد و محکم زد توی سرم.

یک بیچاره بدون روح بی قندیل ضربه مغزی شده ام دیگه.

زن و شوهر خمیری رفتند.


-خداحافظ فاف ... خشک شد برات میارمش


 

 

نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 20:58  توسط فائزه  | 


به آرامي آغاز به مردن مي كني
اگر سفر نكني
اگر كتابي نخواني
اگر به اصوات زندگي گوش ندهي
اگر از خودت قدرداني نكني
 

به آرامي آغاز به مردن مي كني
زماني كه خودباوري را در خودت بكشي
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند

 

به آرامي آغاز به مردن مي كني
اگر برده ي عادات خود شوي
اگر هميشه از يك راه تكراري بروي
اگر روزمرّگي را تغيير ندهي
اگر رنگهاي متفاوت به تن نكني
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكني
 

تو به آرامي آغاز به مردن مي كني
اگر از شور و حرارت
از احساسات سركش
و از چيزهايي كه چشمانت را به درخشش وامي دارند
و ضربان قلبت را تندتر مي كنند، دوري كني

 

تو به آرامي آغاز به مردن مي كني
اگر هنگامي كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستي، آن را عوض نكني
اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نكني
اگر وراي روياها نروي
اگر به خودت اجازه ندهي
كه حداقل يك بار در تمام زندگي ات
وراي مصلحت انديشي بروي

امروز زندگي را آغاز كن
امروز مخاطره كن
امروز كاري كن
نگذار كه به آرامي بميري
شادي را فراموش نكن
 

"پابلو نرودا، ترجمه از احمد شاملو"


نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 20:53  توسط فائزه  | 

 

یک دم به خود آى، ببین چه کس‏اى؟
به چه بسته دل و به که هم‏نفس‏اى؟
صد ملک ز بهر تو چشم به راه
اى یوسف مصر! بر آ از چاه
تا والى ملک وجود شوى
سلطان سریر شهود شوى

 

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 10:7  توسط فائزه  | 

 

اخلاق، باطن دین است و دین براى ساختن آن آمده است وگرنه اعمال ظاهرىِ بدون روح و عمق ارزشى نخواهد داشت و اگر ما را از هدف دور نکند، به آن نزدیک نخواهد کرد.

 

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 10:6  توسط فائزه  | 

 

مردم گمان مى‏کنند که سعادت در رسیدن به آرزوهاست؛ ولى باید بدانند که رکن مهم نیک‏بختى آن است که انسان بداند چه چیز را باید آرزو کند.

 

نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 17:20  توسط فائزه  | 

 

کسانى از همه عالم به مردمى پیش‏اند

که خیر عالمى از جان و دل بیندیشند

به زاهدان‏ام از آن نیست رغبتى کآنان

فَراغت از همه دارند و در غم خویش‏اند

من و ارادت جمعى که در جهان امروز

به فکر خود کم و در فکر دیگران بیش‏اند

 

نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 17:19  توسط فائزه  | 

 

من زیادی بلند بودم برای او

شاید هم او برای من زیادی کوتاه بود

با این حال کنار هم راه رفتیم

پسری با تعجب خندید

 

نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 23:36  توسط فائزه  | 

 

برخیز و مخور غم جهان گذران

برخیز و دمی به شادمانی گذران

در طبع جهان اگر وفایی بودی

نوبت به تو خود نمی رسید از دگران

 

نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 14:16  توسط فائزه  | 

 

آن کس که تو را شناخت جان را چه کند؟

فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟

دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی

دیوانه ی تو هر دو جهان را چه کند؟

 

 

نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 17:2  توسط فائزه  | 

  مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند. پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟" دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."

"چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."

دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد."

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: " روز بخير!"

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.

مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "

- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند.. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

 پائولو کوئیلو

نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 11:58  توسط فائزه  |